تبليغاتX
دل نوشته

شبیه قطره باران که آهن را نمی فهمد

دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت

الفبای دلت معنای نشکن را نمی فهمد

هزاران بار دیگر هم بگویی دوستت دارم

کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم ، مردم اسماعیل دلهاشان

محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

دلم خون است ، تا حدّی که وقتی از تو می گویم

فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

برای خویشتن دنیایی شبیه آرزو دارم

کسی من را نمی فهمد . . . کسی من را نمی فهمد

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط مریم بانو مریم بانو |

دکتر علی شریعتی
به قلم سوگند: به خون سیاهی که از حلقومش می‌چکد سوگند؛ به رشهٔ خونی که اززبانش می‌تراود سوگند؛ به زجه‌های دردی که از سینه‌اش بر می‌آید سوگند، که توتم مقدسم را نمی‌فروشم؛ به دست زورش تسلیم نمی‌کنم ،به کیسهٔ زرش نمی‌بخشم، به سر انگشت تزویرش نمی‌سپارم دستم را قلم می‌کنم و قلمم را از دست نمی‌گذارم؛ چشمهایم را کور می‌کنم، گوشهایم را کر می‌کنم، پاهایم را می‌شکنم ،انگشتانم را بند بند می‌برم، سینه‌ام را می‌شکافم، قلبم را می‌کشم، حتی زبانم را می‌برم و لبم را می‌دوزم اما قلمم را به بیگانه نمی‌دهم...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط مریم بانو مریم بانو |

روز تولد من بدون تو قشنگ نیست

بدون تو شعرامم دیگه خوش آب ورنگ نیست

یادت میآد میگفتی دلم برات تنگ شده

حالا چرا عزیزم دلت مثل سنگ شده

چه روزای خوبی بود روزای بی بهونه

کنار هم می خوندیم شعرهای عاشقونه

تو راه جاده عشق من وتو زیر بارون

چه نقشه ها کشیدیم کنار اون خیابون

من بودم و ستاره توبودی و آسمون

شب های عاشقونه آرزوی هردمون

یه کلبه خیالی تو سرزمین رویا

منو تو و پنجره چه ساده بود دل ما

جشن تولد من برام ستاره چیدی

تو یه بغل آرزو برای من خریدی

روز تولد من روز سرد سیاهیست

روز دلواپسی ها روز غم و بی کسیست

دیگه شبام نداره ستاره آسمون

چشام شده پر از اشک شده مث یه ناودون

قرارمونو ساده، توزیر پا گذاشتی

بعد یه عمر خاطره هیچی برام نذاشتی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط مریم بانو مریم بانو |

هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏
آن وقت من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
یادش به خیر
آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.

با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط مریم بانو مریم بانو |

باز باران بی ترانه میخورد بر روی شانه
یادم آرد بی کسی را
یادم آرد من که بودم با که بودم
از چه رو تنهای تنها گوشه ی شهری نشستم
یادم آرد دل غمین است آخر عشقت همین است
آه باران باز باران
گریه ی ابر بهاری
رفتی و تنها نشستم روزهای بیشماری
روزهایی سرد و تاریک باز باران بی ترانه میخورد بر روی شانه
یادم آرد بی کسی را
یادم آرد من که بودم با که بودم
از چه رو تنهای تنها گوشه ی شهری نشستم
یادم آرد دل غمین است آخر عشقت همین است
آه باران باز باران
گریه ی ابر بهاری
رفتی و تنها نشستم روزهای بیشماری
روزهایی سرد و تاریک در درون کوچه هایی سرد و تاریک
یادم انداخت کودک عشق تو بودم
کودکی دیوانه بودم مست بودم هست بودم
شیره ی جانم کشیدی کودکم را سر بریدی
رفتی و با جان دیگر پر کشیدی و پریدی
آه باران جان من را باز بستان باز بستان
باز بستان جان من را
در درون کوچه هایی سرد و تاریک
یادم انداخت کودک عشق تو بودم
کودکی دیوانه بودم مست بودم هست بودم
شیره ی جانم کشیدی کودکم را سر بریدی
رفتی و با جان دیگر پر کشیدی و پریدی
آه باران جان من را باز بستان باز بستان
باز بستان جان من را

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط مریم بانو مریم بانو |

من هم شبی به خاطره تبدیل میشوم
خط میخورم ز هستی و تعطیل میشوم
من هم شبی به خواب زمین میروم فرو
بر دوش خاک حامله تحمیل میشوم
من هم شبی قسم بخدا مثل قصه ها
با فصل تلخِ خاتم ِ تکمیل میشوم
قابیل مرگ نعش مرا میکشد به دوش
کم کم شبیه قصه قابیل میشوم
حک میکند غروی مرا شاعری به سنگ
از اشک و آه و خاطره تشکیل میشوم
یک شب شبیه شاپرکی میپرم ز خاک
در آسمان تبدیل به آینه میشوم

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط مریم بانو مریم بانو |

به نام خدا
توي قاب سرد اين آيينه ها تصوير آدمكي شكسته بود .
آدمك خسته و غمگين وسياه روبروي آيينه نشسته بود .
تو چشماش ابرهاي بارون زده تلخ وسياه .
رو لباش قصه دلتنگي تو ، قصه دل تنگی ما
كي با دشنه هاي كين ، كي با داس عشق ودين ،،،،
بريده ريشه هاي اين آدمك رو از زمين.
واسه اين آدمك شهر گناه آسمون رنگ بهاري نداشت .
قفس تيره و تار زمين واسه آدمك هم جايي نداشت ........

Home
Email
Night Skin