به نام خدا
توي قاب سرد اين آيينه ها تصوير آدمكي شكسته بود .
آدمك خسته و غمگين وسياه روبروي آيينه نشسته بود .
تو چشماش ابرهاي بارون زده تلخ وسياه .
رو لباش قصه دلتنگي تو ، قصه دل تنگی ما
كي با دشنه هاي كين ، كي با داس عشق ودين ،،،،
بريده ريشه هاي اين آدمك رو از زمين.
واسه اين آدمك شهر گناه آسمون رنگ بهاري نداشت .
قفس تيره و تار زمين واسه آدمك هم جايي نداشت ........
من هم شبی به خاطره تبدیل میشوم
خط میخورم ز هستی و تعطیل میشوم
من هم شبی به خواب زمین میروم فرو
بر دوش خاک حامله تحمیل میشوم
من هم شبی قسم بخدا مثل قصه ها
با فصل تلخِ خاتم ِ تکمیل میشوم
قابیل مرگ نعش مرا میکشد به دوش
کم کم شبیه قصه قابیل میشوم
حک میکند غروی مرا شاعری به سنگ
از اشک و آه و خاطره تشکیل میشوم
یک شب شبیه شاپرکی میپرم ز خاک
در آسمان تبدیل به آینه میشوم